
بهت گفتم بگو از خاطراتت/بگو از لحظه های آسمونی
نگاهم کردی با . عشق و یه لبخند/ولی گوشه . چشمت شده بارونی
باچشمات همه حرفاتو بهم میگی /خیلی آروم ب یه جا خیره هستی
واسه خودت ی روزی یلی بودی /ولی بازم با این درد خیلی مستی
تمامیه وجودش حس نداره /مونسشم عکسای رودیواره
چه دلتنگی هایی ک تودلش هست/بجز سکوت دیگه راهی نداره
گاهی سرفه هاش دنیاشو میگیره/میمیره ودوباره زنده میشه
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده /زیر لب همیشه شکر خداشه
صدای تیر وترکش وخمپاره /هنوز لالایی ی بعضی شباشه
گاهی وقتا یهو می پره از خواب /انگار تو اون لحظه مین زیر پاشه
توچشماش برق عاشقی هنوز هست /توقلبش صد هزار حرف نگفته
تو رفتی ک بجنگی واسه عشقت /هنوز اون خاطرات یادت نرفته
با ی دنیا خستگی تو وجودت /مثل ی کوه عاشق استواری
توچشمات میبینم این حس عشقو/داری بازم میجنگی کم نیاری
دلت پیش رفیقاته ک رفتن /اونایی ک بی ادعا جنگیدن
می بینم اشکو بغضو تو نگاهت /ببوسم چشماتو خدارو دیدن
می خندی باتموم خستگی هات /باچشمات میگی عاشقی هنوزم
دلم میخواد ک خاک شم زیر پاهات /منم با درد خستگیت بسوزم
تقدیم ب تمامیه جانبازانی ک باعشق عاشقانه برای وطن جنگیدن
با احترام . امید روزرخ
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل رستگار